حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کاش که من بودمی هم ره باد صبا تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا نامه بلقیس جان سوی سلیمان دل کس نرساند مگر هدهد باد صبا گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست بیش نبوید کسی نافه مشک ختا بیهده جان میکنم خون جگر میخورم این منم آخر چنین دوست کجا من کجا مهر تو با جان من در ازل آمیختند هجر، مرا و تو را کی کند از هم جدا آری اگر حاسدان تعبیهای ساختند شکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیست بر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا یوسف جانم تویی زنده به بوی توام چند کنم پیرهن در غم هجرت قبا