حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در کوی خرابات کسی را که نیازست هشیاری و مستیش همه عین نمازست آن جا نپذیرند نماز و ورع و زهد آنچ از تو پذیرند درین کوی نیازست تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین جمله مجازست اسرار خرابات به جز مست نداند هش یار چه داند که درین کوی چه رازست خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه درازست از میکدهها ناله جان سوز برآمد در زمزمه عشق ندانم که چه سازست در زلف بتان تا چه فریب است که پیوست محمود پریشان سر زلف ایازست زان شعله که از روی بت حسن برافروخت جان همه مشتاقان در سوز و گدازست هان تا ننهی پای درین راه به بازی زیرا که درین راه بسی شیب و فرازست چون بر در میخانه مرا راه ندادند رفتم به در صومعه دیدم که فرازست آواز ز میخانه بر آمد که نزاری درباز تو خود را که در میکده بازست