حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزست که را بود خبر از خود که در چنین سوزست دو چشم مردم اگر خیره در جمال تو ماند عجب مدار که خورشید عالم افروزست نشان ماه بود عید دیگران و مرا نظر به روی تو هر بامداد نوروزست چو از کمان تو باشد سپر نمیخواهم به پیش تیرت اگر ناوک جگر دوزست بده که دست کش جام شوق هش یارست بزن که کشته شمشیر عشق پیروزست برو نزاری و سر در سر ارادت کن اگر پدر به تو گوید مکن بدآموزست