حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کشتی از بس انتظارم آه دوست بیش از این طاقت ندارم آه دوست با تو میدانی که چون خو کردهام بیتو پس چون طاقت آرم آه دوست تا تو رفتی از کنارم بود و هست پر سرشک خون کنارم آه دوست چشم بد ناگاه بر هم زد چنین همچو زلفت روزگارم آه دوست چون شوی پیوند جان از ما مبر آخرت دیرینه یارم آه دوست بر من از آشفتگیها عیب نیست چون کنم بیاختیارم آه دوست از نزاری زاریای مانده ست و بس هم چنین تا چند زارم آه دوست