حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بدان خدای که مثلت نیافریدای دوست که در فراق تو کارم به جان رسیدای دوست زمانه آنکه مرا دست میبرید از تو خوشا حیات اگرم سر نمیبریدای دوست فراقت از که درآموخت رسم قصابی که پوست از من بیچاره در کشیدای دوست در آفرینش من وقت صنع جان ایزد نخست مهر تو در کالبد دمیدای دوست ز من چرا برمیدند عقل و صبر و شکیب اگر وحوش ز مجنون نمیرمیدای دوست مگر کسی که دلش نیست ورنه رقت کرد هر آفریده که فریاد من شنیدای دوست به روزگار حکایت کند نزاری زار قیامتی که ز نادیدن تو دیدای دوست