حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز حد گذشت وز اندازه انتظارای دوست هلاک میشوم آخر روا مدارای دوست ز دیده در قدم صورت خیال تو دوش هزار دانه در کردهام نثارای دوست شبی که بیتو به روز آورم به صد زاری به خون دیده بگریم هزار بارای دوست دلم که معتکف قبله سلامت بود شده ست چون سر زلف تو بیقرارای دوست مرا مگوی که اسرار عشق محکم دار نداشتم دل خویش آخر استوارای دوست دلم ببردی و جان میبری ببر چه شود دریغ نیست چه داری دگر بیارای دوست مرا ز روی تو کآرام جان ممتحن است ضرورت است جدایی نه اختیارای دوست فراغت است بحمدالله از وجود منت که گشتهای تو به از من هزار بارای دوست عجب که نام نزاری چنین که مغروری به خاطر تو درآید به روزگارای دوست