حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من که باشم که تورا دوست ندارمای دوست با که افتاد نگه کن سر و کارمای دوست دل سپردم به تو و هیچ تفاوت نکند گر رسد کار به جان هم بسپارمای دوست در کنار منی از روی حقیقت شب و روز از میان تو جدا نیست کنارمای دوست آخرای دوست چو من دوست مکن دشمن کام شایدای دوست که فریاد برآرمای دوست چون رقیب است حجاب گلم آن هم شاید که شود در قدم از دست تو خارمای دوست زهرهام نیست که از دوست کنم فریادی از نزاری بشنو ناله زارمای دوست