حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گمان مبر که ز یاد تو غافلمای دوست که نیست یاد کسی جز تو در دلمای دوست به جان تو که اگر بگسلد ز تن جانم که من ز مهر تو پیوند نگسلمای دوست کسی دگر به دل و دیده در نمیآید که ایستاده تویی در مقابلمای دوست وصال داشتم امید چون نگه کردم خیال بود ز وصل تو حاصلمای دوست به آب مهر تو بوده ست خاک عشق مگر کسی که کرد به قدرت عجین گلمای دوست محبت تو وجودم فرو گرفت چنان که خون نماند دگر در مفاصلمای دوست به اختیار نزاری نبود عزم سفر قضا ز کوی تو برداشت منزلمای دوست