حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز دیدم خویشتن را در بهشت کوی دوست آب حیوان نوش کردم بر جمال روی دوست دست در کش خفته لب بر چشمه حیوان یار طوق گردن کرده مار حلقه گیسوی دوست در غلط میافکنم خود را و میگویم به دل کاین منم بار دگر بنشسته هم زانوی دوست دوش در زنجیر زلفش داشتم تا صبح دست باز میجستم دل از یک یک شکنج موی دوست چشم برکردم دل گم بوده را دیدم به حبس معتکف بنشسته بر طاق خم ابروی دوست گفتمشای دل بیا گفتا نمیبینی خموش در کمان پیوسته تیر غمزه جادوی دوست طاقت خون جگر خوردن ندارم در فراق من دگر جایی نخواهم رفت از پهلوی دوست دشمنم گوید نزاری گوشه عزلت گزین تا توانم هست خواهم کرد جست و جوی دوست