حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفت جان من است طره جادوی دوست کرد مرا جفت غم طاق دو ابروی دوست رهزن خون ریز کیست غمزه غماز یار دام دل آویز چیست حلقه گیسوی دوست غارت جان میکند در حرم دل مگر عادت ترکان گرفت طره هندوی دوست راحت جان بایدت رنج کش از زخم عشق فرق منه در میان درد ز داروی دوست سر معانی دوست باز شناس آن گهی سر مکش از عشق یار لاف زن از روی دوست دشمنم آن بینمک گر جگرم خون کند باز نگیرد دلم پشت ز پهلوی دوست توبه پذیرد ز عشق هر نفسی دل و لیک غیر طبیعت گرفت قاعده خوی دوست عهد کند برخلاف راست که چون بنگرم عهد درستش یکی ست با شکن موی دوست بس که به میل نیاز چشم نزاری کشید روشنی دیده را خاک سر کوی دوست