حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز مستی تا دل آرامم برفته ست همه رونق ز ایامم برفته ست به دورانها نیاید در گلستان چنان مرغی که از دامم برفته ست ثبات و عقل و تمییزم نمانده ست قرار و صبر و آرامم برفته ست نمیخواهم دگر صهبا و صحرا نشاط از مشرب جامم برفته ست چمن بر من چو زندان است و گل زار جهنم تا گلستانم برفته ست چراغ مطلع صبحم نشسته ست فروغ مقطع شامم برفته ست شکیبم از چنان رویی نکو نیست برو گو گر به بدنامم برفته ست بزرگان بر نزاری گو مگیرید خطایی گر بر اقلامم برفته ست