حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی بیار از بامداد آن آب آتش رنگ را بر هم زن و در هم شکن هم صلح را هم جنگ را بواب خلوت خانه را گویید زنهارای فلان در مجلس ما آمدن رخصت مده دل تنگ را یار قلندر پیشه را شاید که اینجا ره دهی چون حلقه بر در زن ولی اغیار بیفرهنگ را شوخی و شنگی خوش بود از خوبرویان راستی دارم قبول از جان و دل هم شوخ را هم شنگ را تا هیچ میماند ز تو لاف سبک روحی مزن دعوی وحدت کی رسد موقوف نام و ننگ را عزمی متین کنای پسر از عقل ناقص برشکن چون برشکستی همچو من بر دوش میکش چنگ را چون دف دورویی تا به کی چون نای تا کی دم مزن یک رو شو و خالی مدار از چنگ یک دم چنگ را زنهار میگیرد دلم زان آب میریزم برو هم صیقل میمی برد آیینه دل زنگ را بر نقطه خم روز و شب دوران کنم پرگارسان چندان که در چنگ آورم از رشک، هفت اورنگ را هانای نزاری محو شو در دوست وز خود برشکن وز شاهد دنیای دون دیگر مخر نیرنگ را شیرین ز وحدت گر شدی ناظر به حال عشق او از راه خود برداشتی فرهاد مسکین سنگ را