حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
موذن فالق الاصباح میگفت گمان بردم که هات الراح میگفت بر افکندم ز خواب آن دل ستان را که میرا مونس الرواح میگفت سر ده را مسیح وقت میخواند طلوع صبح را صباح میگفت بدو گفتم چه میگوید موذن مگر رمزی در این اصلاح میگفت قدح پر کن که چون کردی قدح پر نباشد حاجت مصباح میگفت به لفظی دیگرش میخواند جان بخش به دیگر قوت اشباح میگفت وجوهی نقد میباید که بگشاد در میخانه بیمفتاح میگفت نمیگفت از طلوع صبح باری همه در لمعه اقداح میگفت در افکن کشتیای در بحر مجلس که پندارم تورا ملاح میگفت نزاری گفت قیدی هست در راه ولی مقری هوالفتاح میگفت