حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جفت چشم سیاه و به ابروی طاقت که در فراق توام نیست بیش از این طاقت هلاک میشوم آخر بیا و دستم گیر که پاد زهر دل است آن لب چو تریاقت مگر هم ایلچی آه صبح گاهی من بر تو آید و باز آورد ز ییلاقت به زندگانی خویش از تو راحتی نبود مرا اگر بنمیرد رقیب ایقاقت پری وشا تو چه ترکی که کم فرشته بود به شکل و شیوه و خوی و سرشت و اخلاقت مگر در آینه بینی وگرنه ممکن نیست به نیکویی که نظیری بود در آفاقت به باغ سرو در آرد به پای بوس تو سر اگر ز موزه به عمدا برون کنی ساقت کلاه بر نه و زلفت به دوش باز انداز نهان مکن که دریغ است زیر قلپاقت خوشا که حلقه بجنبانم و تو گویی کیست نزاری آه برآرد که من ز عشاقت به زینهار که با حسن طلعتی که توراست به چشم پاک نظر کی کنند عشاقت به دفع چشم بد از روی بر مگیر نقاب که بس عجایب و خوب آفرید خلاقت اگر چه سرمه شود استخوانم اندر خاک بود روان نزاری هنوز مشتاقت