حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت که در دلم زدی آتش به آب دندانت به ابروان خوش آشفته کردیام با خود چه دید خواهم از آن چشمهای فتانت مرو دمی بنشین تا شکستگان فراق خبر کنند ز حال دل پریشانت کسی برای خدا با تو بر نمیگوید که چند ناز کنی بر نیازمندانت امید نیست که رحمت کنی و نرم شود به آتش دم گرمم دل چو سندانت مگر شبی چو زبان دادهای به روز آرم به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را شبی به خانه بری یا دمی به بستانت