حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
الغیاث از جفت و طاق ابروانت دین و دل شد در سر آن هر دوانت آخر از چشمان مستت چند نالم نیست ممکن مخلصم زان جادوانت بیحیا بر خون من الله اکبر چون گواهی میدهند آن هندوانت هر چه از سر پنجه سیمین بکردی باز میخواهند عذرش بازوانت گر مرا پیرانه سر افتاد کاری تو مدارایی کن از بخت جوانت آخرای مسکین نزاری دین و دنیا هر دو شد در وصف خال نیکوانت چون بگردانی زخود بیچاره آری هر چه از فطرت روان شد با روانت هر کجا حالی حوالت شد نصیبت میبرد تقدیر عشق آن جا دوانت