حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دیدار تو مشتاقم به غایت ندارد آرزومندی نهایت اگر خواهی توانی تافت بر ما عنانی از سر لطف و عنایت بیا بنشین دمی با ما چنان کن که شوری بر نخیزد زین حکایت شنیده ستی که در افواه باشد گل نم دیده را آبی کفایت برآوردی دمار از من فراقت خیالت گر نمیکردی حمایت شبی تا روز میخواهم که با تو کنم هر گونه از هجران شکایت نکردی جانب مسکین نزاری به اندک مایه بیش و کم رعایت مکن شوخی که چندین بیوفایی به بد نامی کند آخر سرایت