حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهت ماها تنی چه کاهی کان هست در پناهت با دیده پر آبم با سینه پر آتش زآن سینه سپیدت زآن دیده سیاههت هر روز بامدادان کایی برون ز خانه باشند صد هزاران بیدل گرفته راهت زان پس که با تو بودم بیگاه و گاه گشتم راضی بدان که بینم در راه گاه گاهت در محنت درازم زآن گیسوی درازت با قامت دوتاهم ز آن ابروی دو تاهت چون سرو خشک زارم چون ماه نو نزارم ز آن قد هم چو سروت ز آن روی هم چو ماهت رنجی ست عاقلان را هاروت جرم کارت گنجی است عاشقان را یاقوت عذر خواهت ناهید خیره گردد وقت سماع دورت خورسید سجده آرد پیش جمال و جاهت پوشی سلاح کینم سازی سپاه جنگم هر ساعتی روا نیست اندیشه سال و ماهت آگه نهای که باشد در کین و جنگ بر من چشم دژم سلاحت زلف به خم سپاهت سوزان شود نزاری از عشق تو هر آن گه کاراسته ببیند در بزم پادشاهت