حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فریاد نمیرسند فریاد از دست ستمگران بیداد جان در سر عشق کرد و شیرین در گوش نکرد شور فرهاد اطراف جهان پر از پری روی چون دیده بدوزد آدمیزاد مسکین چه کند دگر گرفتار تسلیم چو در کمند افتاد تا صبر حجاب عشق گردد عقل آمد و پیش من براستاد ناگاه فتاد آتش عشق در خرمن عقل و داد بر باد من میخواهم که دامن صبر از دست دهم نمیتوان داد بدنامی دل نمیپسندم در صحبت صبر سست بنیاد تا جان داری نزاریا بیش هرگز نکنی ز دل دگر یاد خود میدانی که در همه عمر یک لحظه نبودهای از او شاد