حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فراق یار سفر کرده روی آن دارد که قصد جان من زار ناتوان دارد دل سبک سرم از جان ملال خواهد کرد مگر که بخت سبک سار سرگران دارد غلام هم نفسیام که یک نفس با من فرو نشیند و راز دلم نهان دارد وصال پای ز من در کشید و یار برفت فراق بر من بیچاره دست از آن دارد چه صعبتر ز جدایی بود میان دو دوست که این بر آن دل مشتاق مهربان دارد به جان رسیدهام ای دوست جان مشتاقم کجا شدی که روان نظر روان دارد ز مرگ بیتو نترسم خدای میداند بلی که بیتو مرا زندگی زیان دارد بیا که دیده جگر بیتو در کنار نهاد ببین که با تو کنارم چه در میان دارد کنار وصل توم از میان دل باید غم میان توم از میان جان دارد فضای کلبه من بیتو دوزخ است بلی بهشت نور ز دیدار دوستان دارد همین و بس که نزاری خویش خواندیام مرا دگر چه غم دوزخ و جنان دارد