حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فروغ طلعت روی تو آفتاب ندارد نسیم ناقه زلف تو مشک ناب ندارد عجب که سایه زلف تو گر رسد به جمادی که هم چو ذره به خاصیت اظطراب ندارد تو خود به جانب ما هیچ التفات نداری مرا خیال تو یک لحظه بیعذاب ندارد چو حلقه های سر زلف بیقرار تو یک دم دو چشم ژاله فشانم قرار و خواب ندارد مگر که لایق گوش تو نیست ورنه به قیمت چو گوهر صدف چشم من سحاب ندارد ندانم اهل دلی در بلاد ملک خراسان که دل بر آتش این امتحان کباب ندارد کسی نبینم از ابنای خویش کو چو نزاری به خون دل رخ چون کهربا خضاب ندارد دل شکسته من مشکل این که در همه عالم به هیچ کوی دگر مرجع و مآب ندارد