حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جمادست آن که دل داری ندارد یقین میدان که جان باری ندارد تو آن منگر که صاحب دولت این جا به جز عیش و طرب کاری ندارد اگرچه ملک و مال و جاه دارد ولی چون یار من یاری ندارد ز من باور مکن گر چین زلفش دلی در زیر هر تاری ندارد ز من مشنو اگر از غمزه او خرد در هر قدم خاری ندارد چو از هر گوشه ترک چشم مستش نظر بر خون هشیاری ندارد کمند انداز گیسویش به هر جا رسن در حلق عیاری ندارد تو هم مشنو ز من گر این گواهی به نزدیک تو مقداری ندارد دروغ است این سخن گر از هر اعضا نزاری ناله زاری ندارد