حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه دردست این که آرامی ندارد چه دورست این که انجامی ندارد نگه کردم به دنیا ذره یی نیست که از خورشید اعلامی ندارد ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم که بر کف هم چو جم جامی ندارد به واجب عزت درویش میدار که سلطان است اگر شامی ندارد مکن بر مردم عاشق ملامت که بیش از عاشقی کامی ندارد جمادست آن به معنی جانور نیست که خاطر با دل آرامی ندارد به انسان کی کند ترجیح وحشی که گردن بسته دامی ندارد چه میخواهی نزاری را که بینی نزاری جز همین نامی ندارد سری دارد فدای مقدم دوست به گردن بیش از ین وامی ندارد