حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه بخت با من مسکین سری به ره دارد نه یارم از من بیچاره یاد میآرد بیا و بر ورق روی زعفرانم بین که دیده ژاله به رخ بر چو لاله میبارد مراد حاصل و من غافل و همین باشد سزای آن که شب وصل شکر نگزارد شب وصال تو بوده ست قدر و من مدهوش خیال مست نباشد چنان که پندارد تو در کنار و منی واله از میان رفته محب چه گونه شود محو اگر نه بسپارد توانی از لب چون انگبین شفا دادن گرم فراق به نیش جفا بیازارد مجال نیست که رویت به خواب بینم باز وگر به چشم درآیی سرشک نگذارد به ناز خفته ز خود بیخبر شبان دراز چه غم خورد که نزاری زار میزارد ز ژاله مژه چشمش چو ابرتر دامن سواد خاک قهستان به خون بیاغارد