حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غمزه شوخ تو شیرین حرکاتی دارد کشته هر مژه فرهاد صفاتی دارد در خور توتی جان در چمن باغ جمال چشمه خضر لبت تازه نباتی دارد بوسه یی گر بدهی خیر بود باز مزن این فقیری ز تو امید زکاتی دارد خازن وصل بگو تا بدهد داد دلم که ز دیوان ازل بر تو براتی دارد بیتو بنشستن و خاطر ز تو باز آوردن کار آن است که صبری و ثباتی دارد خواب در دیده پر خون دلش کی گنجد هر که بر چهره ز هر چشم فراتی دارد هم به صبر از شب یلدای فراقت روزی دل محنت کشم امید نجاتی دارد صبر بیطاقتم از پای درآمد نی نی شادی غم که قدومش برکاتی دارد عقل و هوش و دل و دین در سر زلفت کردم گو بفرمای دگر گر خدماتی دارد از زبان من اگر گوش کنی باد صبا با تو یک لحظه به خلوت کلماتی دارد از دهان تو سخن گفت نزاری چه عجب که حدیثش چو دهان تو حیاتی دارد