حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمری که مرد عاشق بیدوست میگذارد هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد بیذکر او وبال است گر یک سخن بگوید بییاد او حرام است گر یک نفس برآرد حاسد به طعنه گوید کز دوست میشکیبد من میروم و لیکن بختم نمیگذارد سنگین دلان بخندند از بیقراری ما رضوان اگر ببیند روی تو حالت آرد گر تلخ گفت شیرین فرهاد میپسندد ور زهر میفرستد چون نوش میگوارد قاضی چه کار دارد با اعتقاد عاشق گو از پس قضا رو گر شرع میگذارد در آتش جدایی بس معجزی نباشد بر آب چشم عاشق گر سیل خون ببارد با آن که در حضورم اثبات جهل باشد پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید کو را به ما نماید ما را بدو سپارد