حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه محرمی که پیامی به یار بگذارد نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد چنان ستیزه نداند سپهر بیرحمت که خون ز دیده من دم به دم فرو بارد جهان سست قدم ار شکسته حالی را دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد گر از درون پر آتش بر آورد آهی به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد شدند دشمن من عالمی و یار هنوز به دوس داری من سر فرو نمیآرد محب معتقد آن است کز برای حبیب به هر ستم که کند روزگار بسپارد نزاریا مطلب در زمانه آسایش که گر دلت بنوازد تنت بیازارد