حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق آب از روی کارم میبرد رونق از صبر و قرارم میبرد رازپوشی میکند وز عقل و هوش نام و ننگ و فخر و عارم میبرد هیبت عشق از شکوه سلطنت دست و دل از کار و بارم میبرد مینهد اسرار با من در میان وایه من از کنارم میبرد روزگاری در محیط وهم خویش غرق بودم با کنارم میبرد هرچه فی الجمله پسند عشق نیست از نهان و آشکارم میبرد جان و دل خود برد و در بازار سر غیر سودا هر چه دارم میبرد مستیای میآرد وخودبینیای از دماغ هوش یارم میبرد عقل را از خاطر مشغول من تا دگر یادش نیارم میبرد قاید تسلیم را بر من گماشت تا به یغما رخت و بارم میبرد آشنایی میدهد فطرت به من با سر آن روزگارم میبرد آمده ستام سال و رغم عقل را با سر پیمان پارم میبرد از بخار خمر بودم سر گران ساقی فطرت خمارم میبرد از نزاری باز میگیرد مرا زاریی آخر که زارم میبرد