حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منکر میخواره از حد میبرد پرده خلوت نشینان میدرد محتسب تشنیعهای معتبر میزند با آن که خود هم میخورد میفروشد جامه تقوا به می مردم آزاری به جان وا میخرد خرمن اوقات غارت میکند دام تزویر و حیل میگسترد این همه احداد بیتوجیه نیست کز کنار او در میان میآورد هم بدو عاید شود افعال او چون پس و پیش عدالت ننگرد مردمی باید که در سر و علن چون نزاری خون خورد جان پرورد مست باشد از سماوات العلا بر براق همت آسان بگذرد مرغ جان بر سدره دارد آشیان کو به بال شوق جانان میپرد