حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذرد کاندیشه خیال تو از یاد بگذرد گفتم بنالم از تو چنانم که در نفس چندان مجال نیست که فریاد بگذرد گفتم به پیش تیر غمت دل سپر کنم پیکان غمزه تو ز پولاد بگذرد بر هر که بگذری ببری جانشای عجب سروی و سرو همچو تو آزاد بگذرد شیرین به ناز خفته و در شرط عشق نیست گر خواب بر دو دیده فرهاد بگذرد پند پدر نمیشودم استماع وگر حرفی غلط به سمع درافتاد بگذرد سی نارسیده عمر چرا توبه میکنم ور نیز هفت بار ز هفتاد بگذرد استاد ماست واعظ عشق و ستوده نیست شاگرد کز نصیحت استاد بگذرد غافل مشو ز کعبه پیمان ما که عمر تا بنگری چو غافله باد بگذرد در نزع رحلت است نزاری دمی بیا تا چون نفس به قطع رسد شاد بگذرد