حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کرد بود چندین عهد وپیمانت وفا بایست کرد خستگانت را به بویی مرهمی بایست ساخت دوستانت را به رویی آشنا بایست کرد گر نمیبایست تعیین کرد میعادی به وصل درد هجران را به مکتوبی دوا بایست کرد یا خطابی یا سلامی کم زکم ور اعتماد بر کس دیگر نکردی بر صبا بایست کرد بینسیمی کز گریبانت به ما آید چو گل هر سحر گه پیرهن بر تن قبا بایست کرد دوستان با دوستان معتقد زینها کنند شرم دار آخر به انصاف جفا بایست کرد بیگناهی راستی چندین عقوبت شرط نیست رحمتت نامد نمیگویی چرا بایست کرد ورخطایی در وجود آمد زما بیاختیار لطف خویشت عذر خواه آن خطا بایست کرد ما چو شوخی کردهایم آخر به قول دشمنان دوستی با شر عقوبت ماجرا بایست کرد بر نزاری دیگری بگزیدیای کوته نظر باری آخر دوست از دشمن جدا بایست کرد