حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امروز که باده میتوان خورد یک هفته بهانه میتوان کرد هان تا به موافقت برآریم از مغز خم گرفته سر گرد هر کو سر پای خم ندارد گو هم چو زمانه گرد سر گرد چون لاله کنیم از پیاله رویی که شده ست چون گل زرد زان میکه ز عکس پرتو او از چوب سیه برون دمد ورد زان میکه پلنگ هیبت او با عقل کند چو شیر ناورد بر سنگ زدیم شیشه نام از ننگ وجود ناز پرورد چون فایده نیست چند نالیم از جور رقیب ناجوان مرد هیهات که صرصر ملامت طوفان ز وجود ما برآورد ما پخته کارگاه عشقیم گو عقل مکوب آهن سرد بیزار شدیم از نزاری ماییم و حریف دردی درد