حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا مادر به شیر عشق پرورد پدر تعلیم در دیوانگی کرد ز تن با جان برون آید چنین شیر ولیکن تا که را دادند و که خورد گر آبا واسطه گرامهاتاند ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد چه میخواهد ز رندان مصلحت جوی برو گو هم به گرد صالحان گرد دماغ هرکه برد از خاک ما بوی بر آرد عشق از مغز سرش گرد زنان را فرق باشد بر فسرده اگر عاشق نمیرد کی بود مرد تنور سینه پر آتش من به طوفان ملامت کی شود سرد ملامت گر به عیب از ما نگوید اگر یک شب به روز آرد درین درد مسلمانان نمیبینید آخر سرشک سرخ بر رخ ساره زرد خدایا حق گزارش باد هر کو دل ریش نزاری را نیازرد