حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همین که چشم ز خواب خمار بر هم زد همه ولایت صبر و قرار بر هم زد به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد گر از سبک سری و بیدلی زدم در وصل هزار بن گه صبر انتظار بر هم زد کجا رسم به کنار از میان او که خیال به موج عشق میان و کنار بر هم زد به یک کرشمه که کرد از کرانه برقع همه نهان من و آشکار بر هم زد به روزگار من والتقات او هیهات هزار هم چو مرا روزگار بر هم زد دم گریز و در توبه میزند اکنون چو روزگار نزاری زار بر هم زد