حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر مرا دل نواز بنوازد رایت دولتم برافرازد خود دگر بار از آن همی ترسم که به دیدار ما نپردازد راستی را بر آفتاب سپهر رسدش گر به حسن مینازد مهره مهر بر بساط نشاط نیست ممکن که کس چو او بازد لیک یک عادت دگر دارد همه با رای خویشتن سازد عاشقان را ز خویش بستاند خان ومان شان به کل براندازد دوستان را بر آتش هجران چون نزاری زار بگدازد