حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میبه کسی ده که قدر میبشناسد مرتبه جان جماد کی بشناسد آنکه بداند که میحرام چرا شد منزلت میپرست وی بشناسند من نشناسم مرا چه غم که منجم منقلبات بهار و دی بشناسند صاحب من پیر میکدست و توان کرد پس روی آن که کل شی بشناسند خواهی تا ره بری به چشمه حیوان دیده وری پیشه کن که پی بشناسد این هم از آن میکه خوردهام به الست است صاحب خم خانه میز میبشناسد آری صاحبنظر ز روی فراست گمشده خویش را به کی بشناسد مست شراب الست همچو نزاری خاصیت سر جام کی بشناسند ور نه ندارد فسرده معرفت آنک روضه خلد از جحیم غی بشناسد