حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمیرسی زین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد گر چه نمیرسد به ما نوبت اتصال تو هم به امید حالیا صبر کنیم تا رسد جهد کنیم سالها تا تو دمی به ما رسی صبر کنند عمرها تاچو تویی فرا رسد گر بکشی و بعد از این بر سر کشته بگذری از نفس نسیم تو روح به شخص ما رسد چند ستم کشم ز دل دیده چرا نمیکنم جرم من است راستی هر چه به ما جزا رسد آینه افق چنان تیره کند که بخت من دود دل پر آتشم گر به دم صبا رسد یا برسی به کام دل یا نرسی نزاریا گر نرسد جفا به سر عمر به منتها رسد