حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه هیچ خلقم از اندوه یار میپرسد نه یارم از ستم روزگار میپرسد کس از غم دل این بیقرار بر نرسد ولی همیشه غمم برقرار میپرسد کسی دگر متعاقب چو تب نمیدانم که گرم گرم مرا زار زار میپرسد وگر کسی به ملامت زبان کشد در من به طنز گه گهم استادوار میپرسد مگر به مزد ملامت خلاص خواهد داد محاسبم چو به روز شمار میپرسد نهان خلق نمیپرسدم حبیب ولی رقیبم از همه شهر آشکار میپرسد مثال عاشق و افسرده هم چنان باشد که شرح غرقه کسی بر کنار میپرسد نزار یا به شکایت زبان دراز مکن ترا کسی به چه موجب چه کار میپرسد برین بسنده کن ]ار از رهت [نیاید دوست خیال هر نفست چند بار میپرسد