حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زان پیش که یارم را آهنگ سفر باشد خوش باشد اگر وصلی یک بار دگر باشد در پای وی افتادن گر جان طلبد دادن در معرض جان بازان جان را چه خطر باشد بیدوست به سر بردن دشوارتر از مردن دل میل به جان دارد تن زنده به سر باشد من دوست کسی دارمای دوست که بر سروش هم مشتری و زهره هم شمس و قمر باشد گر هیچ شود روزی سر در سر آن کارم هر دم علم بختم افراختهتر باشد باری بتوان گفتن کز عشق که کشتندم بر من ظفر دشمن میشاید اگر باشد بر صورت حال خود دل شیفته میباشم نه هم چو خطا بینان میلم به صور باشد از ترس رقیبان را نفرین نکنم هرگز دانی که چرا؟ از بد بسیار بتر باشد آن جا که خیال او بنمود جمال او نه گوش و خبر ماند نه چشم و بصر باشد روزی که ببخشاید و ز پرده برون آید مشنو که نزاری را پروای نظر باشد جایی که کند لیلی در پرده دل میلی بر هم زده مجنون را از خود چه خبر باشد