حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر به جای تو ما را کسی دگر باشد به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد سری که در قدمت میرود به حکم قضا دریغ نیست به دست من این قدر باشد چو بال نسر بسوزد ز پرتو خورشید اگر مقابل رویت جمال خور باشد دل از نشیمن جان در هوای طلعت تو سریع سیرتر از مرغ تیز پر باشد کنار وصل و به سد جان مضایقت هیهات میان زنده دلان شیوه دگر باشد کسی که هیچ نباشد نبیند الا دوست نظیر دوست ندارد گرش نظر باشد به هرزه پس روی عقل مختصر نکند مگر ز مرتبه عشق بیخبر باشد به کوی دوست مگر سخره رقیب شود به پیش تیر ملامت مگر سپر باشد کلاه گوشه قدرس بر آفتاب رسد سری که در قدم عشق پی سپر باشد دگر به خانقه عارفان نیارامد گرش به کوی خراباتیان گذر باشد نزاریا نبرد جان کس از تهمتن عشق به عقل اگر همه دستان چو زال زر باشد چه جای جان و دل استای پسر که وقت شمار دو کون در نظر دوست مختصر باشد بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان طریق عالم تسلیم پر خطر باشد