حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من از در تو به جایی دگر نخواهم شد به تیغ تیز ز کویت به در نخواهم شد چنین که مستم از آن هر دو چشم مخمورت به رستخیز قیامت خبر نخواهم شد نظر به من کن اگر عشق پاک خواهی باخت که من متابع کوته نظر نخواهم شد من از حرارت شیرین چنان بسوختهام که بعد از این به هوای شکر نخواهم شد پدر عتاب همی کرد کز جنون تو من به نزد مردم عاقل دگر نخواهم شد جواب دادم بابا مگر تو پنداری کزین که هستم دیوانهتر نخواهم شد گریز چون کنم از حکم اوستاد ازل به نردبان ز بر چرخ بر نخواهم شد نه مرد عقلم و تحصیل عشق خواهم کرد به قول مدعیان بیهنر نخواهم شد ز ننگ آن که نزاری عاقلم خوانند دگر به عشق چو مجنون سمر نخواهم شد