حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر دل که مقیم لامکان شد در عالم امر قهرمان شد فارغ ز قبول کفر و دین گشت بیرون زحدود جسم و جان شد او نیست ولی به حکم وحدت هر چیز که اوست مطلق آن شد در غیب سخن نمیتوان گفت وز غیب به در نمیتوان شد آنکس بدید بیبصر گشت وآنکس که شنید بیزبان شد سریست میان اهل باطن کز عین عیان ما نهان شد چون کرد ظهور در بطون باز بر چشم عیان ما نهان شد از ذات و صفات هرکه شد محو مستغرق ذات بینشان شد گویند نزاری هوایی از عقل بگشت و در هوان شد دنیا به خران دهر بگذاشت عیسی به طواف آسمان شد