حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوست میدارم فلان را راست است آری چه شد من شدم دیوانه لیلی ترا باری چه شد من کسی را دوست میدارم که دشمن را مجال نیست جز جان کندن و ار نیز هست آری چه شد چون ندارد از من بیمن خبر جان رقیب گر ملامت کرد بر چون من گرفتاری چه شد هرکه شد از بهر گل چیدن به باغ وصل دوست سهل باشد گر بگیرد دامنش خاری چه شد