حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شد سهل باشد زین بسی بوده ست بسیاری چه شد گل ستانی پیشم آمد در چمن بگذشتمش بر رهم افتاد ناگه از گلی خاری چه شد چاره دیگر ندارم جز به جان کردن رجوع جان من گر شد فدای دوست ناچاری چه شد از دوتار زلف او ضحاک وقتم چون کنم گر شبی در گردن من حلقه شد ماری چه شد یار میباید که از دنیا و عقبی بگذرد دین و دنیا ناگه ار بر هم زند یاری چه شد تا نبینم هیچ دیگر جز دو لعل و ابرواش گو بزن بر چشم من از غمزه مسماری چه شد نی محبت ز ابتدا رفته ستای کوته نظر زان نظر گر شد ز روی کشف اظهاری چه شد در ازل ارواح را بوده ست با هم یک نظر غافل است از سوز ما افسرده را باری چه شد گر اناالحق گفت هم خود گفت کو دیگر کسی صورت حلاج را کردند بر داری چه شد بر نزاری گر خطا بینان ملامت میکنند عاشقم عاشق صواب این دیدهام آری چه شد بندگی شاه را اقرار کردم باری چه شد حاسدم بر جهل خود کرده ست اصراری چه شد