حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنانت دوست میدارم که جانم بر دهان آمد نگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد چه سودا پختهام شبها که روزی در میان آیی جگرها خوردهام تا با تو حرفی در میان آمد چه محنتها که مجنون برد و برنا خورد از لیلی به حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشد وگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد غلام قامت آنم که گر بخرامد از خجلت به سر در پایش افتد سرو چون در بوستان آمد در فردوس بگشادند و ره دادند پنداری که چندین حور روحانی ز جنت در جهان آمد نظر پوشیده میدارند معصومان مگر زیرا مرا باور نمیباشد که با دل برتوان آمد پدر میگویدای فرزند دل را بازخوان، کبکی که صید باز شد هرگز دگر با آشیان آمد نزاری گوهر خاطر نثار اهل دل کردی چو شیرین گفتهی داری که هم پیوند جان آمد گر از خود گفتمی لابد سخن را علتی بودی به تکلیفش نیاوردند کان جا هم چنان آمد