حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه خواهی دید جز خود را گرت در پیش بنشاند به چشم خود کسی او را تواند دید نتواند خیال محض میدانی چه باشد، خویشتن بینی نمیداند که نادان است و پندارد که میداند در آن معرض که مردان خدا بیناند خودبین را به یک جو بر نمیآید اگر صد جان برافشاند ارادت چیست تسلیم و مسلم کیست؟ مستغرق به طوفانت دهد تسلیم و وز تکلیف برهاند در آن کشتی نشین یارا در آن دریای بیپایان که نه بیمش ز طوفان است و نه موجش بگرداند نه بر ساحل نه بر دریا قضا دیگر نخواهد شد توکل بر خدا چون ناخدا کشتی فرو راند ز کثرت در گذر ار نه ابالیس از تو نشکیبد به رغبت جان بده ار نه عزازیل از تو بستاند من و تو مشترک باشد موحد کی شود مشرک مگر وقتی که لوح من علیها فان فرو خواند اگر خواهی که جمله حشر و نشر بشناسی نزاری را طلب تا او قیامت با تو بشناسد