حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاقلان بسیار از من احتراز آوردهاند پیش از این اکنون همان آوازه بازآوردهاند احتراز از خلق برامرست انکاری صحیح کس نمیداند که از فطرت چه راز آوردهاند هر کسی را هست بازاری و قدر و قیمتی نیست آن نقدی که اینجا بر مجاز آوردهاند در میان نامرادی هست رازی سر به مهر کان نهان از گرد نان سرفراز آوردهاند خلق نازک معده را چون طاقت این نقد نیست لاجرم بر راز دانا احتراز آوردهاند ناشناسان هر کس از رای و توان خویشتن ابلهانه قصهای دور و دراز آوردهاند ترک آنها کن که میآرند پیش بت نماز سجده آنجا کن که بت را در نماز آوردهاند آفرین بر همت آزادگان کز ابتدا بر خلاص خویشتن خط جواز آوردهاند این همه حوران فردوسی به صحرای جهان از برای عارفان پاک باز آوردهاند نیست شو در خود نزاری ترک سوز و ساز کن کفر و دین را از برای سوز و ساز آوردهاند محو میباید شدن در دوست چندین قصه چیست جان در این منزل ز بهر دلنواز آوردهاند بنده بخشایا به مردانی که وقف امتحان سر برون از پای مال حرص و آز آوردهاند بیسر و پایی تهی دستم نیازم در پذیر خود تهی دستان به درگاهت نیاز آوردهاند