حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مکر و تزویر به هم در بستند به ستم توبه ما بشکستند من به اسلام ندارم ایمان اگر این قوم مسلمان هستند تا ببرند سر توبه من گردنی چند به هم بر بستند گردن شیر ژیان زیر کنند که قوی سرکش و بالادستند نه همین قوم زمستان در کوی از بس افراط و ورع میجستند عیب شوریده سران میجستند دل صاحب نظران میخستند همه در جهل چو عالی علماند گر به معنی چو مقصر پستند خویش را محتسبی ساختهاند روز هشیار و همه شب مستند گر در آیند به بت خانه عشق چو نزاری همه بت بپرستند رند و زاهد همه یکسان بینند عارفانی که ز خود وارستند