حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیار باده و ما را ثلاثهای در بند که عزم توبه نداریم بعد از این یک چند بساز مطرب مجلس اساس خوش عملی که من نمیشنوم قول هزل دانشمند حریف اهل تکلف نیام که ایشان را حجاب عقل نماید به ذوق چون گل و قند ز زاهدان مقلد ببر گرت باید که عمر خوش گذرانی به لولیان پیوند غلام مجلس بربط زنان شنگولم که همچو چنگم در گردن افکنند کمند مرا حریف مخالف ز پرده عشاق چنان بساخت که در پرده عراق افکند چو چشم بد بکنیدم ز روی نیکو دور گرم بر آتش سوزان نهند همچو سپند هنوز ترک نصیحت نمیکند پدرم چه میکند پدر مشفق از چنین فرزند مرا غرض دف و چنگ است و رقص بذله و نای ز لولیان دگرم هیچ نامده ست پسند نه مرد صحبت اهل دلست گر زاهد به دیدنی چو نزاری نمیشود خرسند