حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشند من چه غم دارم اگر با من خوشاند ار ناخوشاند خودپرستان میرمند از ما که ما می میخوریم ز آدمیتشان نصیبی نیست یا مستوحشاند این همه شوریدگی و مستی و دیوانگی جرعه جامی است کز مبدای فطرت میچشند اهل کثرت غافلاند از خلد و غافل از بهشت وز حسد فیالجمله باری در میان آتشاند در میانه هیچنه خود را همه پنداشتند حسرتا غبنا که این مشتی گدا سلطانوشاند تا کدامین قوم را بینند در توحید محو آن گروهاند از همه عالم که در غل و غشاند گفتهاند این کز پریشانی چه غم مجموع را پایمالان را چه نقصان گر بر ایشان بر کشند زهره را باری بر انجامدوست میدارم دگر هیچ دیگر نیست با سیارم ار هفت ار ششاند خوبرویان را برای عاشقان آوردهاند دل به ایشان میدهم الحق که زیبا و کشاند گیسوانشان بین که پنداری کمند رستماند ابروانشان بین که پنداری کمان آرشند من نمیدانم نزاری را چه سودا در سرست این همیدانم که مستان محقق بیهشاند